
وقتی که بچه بودیم ، کوچه هامون خاکی بود ، جلوی خونه آب پاشی بود ، بوی اسفند توی کوچه با بوی کاهگل قاطی بود ، وای چی بگم خیلی اینا رویایی بود ، خونه هامون کاهگلی بود ، سقفای خونه ها چوبی بود ، جلوی خونه یک باغچه بود ، صفای خونه به حوضچه بود ، گوشه خونه تاغچه بود، نونامون آرد بومی بود ، آرد غریب بی معنی بود ، یه شَب و روز کارمون خرمنکوبی بود ، گونیامون جوال یا بوره بود ، غروبا هوا بارونی بود ، کوچه ها همش گلمالی بود ، ناودونامون چوبی و آهنی بود ، چکمه هامون لنگ لنگی بود ، رو لبامون یه شعری بود : « بشن میاد شر شر،پشت خونه هاجر ، هاجر عروسی داره ، دمب خروسی داره... » کتک خوردن با جارو بود ، نفرینا همش سرسری بود ، سوغاتیا همش شوغاتی بود ، توی ده بساط اربابی بود،سیبامون همه ترشاله بود ، نصف سیبا کرمو بود : « سیب منو خوردی پیل بده ، سیب منو خوردی پیل بده ... » تو گله دویدن یه ننگی بود، توپ هامون پر از دمقیچی بود ، کله هامون کَل کَلی بود ، آسینامون دماغی بود ، صورتامون خاک مالی بود ، تفریحمون خاک بازی بود ،درآغلا همش جای بازی بود، غلط خوردن خر دیدنی بود ، عر عر اون موسیقی بود ، شاقدرت خرش یه چشمی بود ، گاهی وقتا فراری بود . : « هی برو بالا هُی برو پایین هی برو زمینای سلطانعلی قشلاقی/ هُی برو پایین هُی برو بالا هُی برو زمینای اربابا ... » لهجه هامون خان آبادی بود ، « انگلته ویریجان » تکراری بود ، زندگیمون روستایی بود، غذاهامون سنتی بود ، هر شبمون رویایی بود ، شب چره مون ترشاله بود ، شیرینی قالی اجباری بود ، آسیه کارش سوزن زنی بود ، جنس قربتی ها قلابی بود ، بعضیاش زور چپونی بود ، جاروی حیاط نوبتی بود ، حاموم رفتن مجبوری بود .مننه جای آبتنی بود ... صبحونه نون چایی بود ، ناهارا همش آش و اودوخیار بود ، بهترین غذا پتله پلو بود ،حسین شیرعلی "ضَـفـطِش" ! معرکه بود ، ساعت کدخدا عتیقه بود،آش دو خاله آرا خوشمزه بود ، گیوه های اوس آیتش معرکه بود « یه خری تو باغ مشتی حسن مرده ، دو تا پستون داره ، یکی پر از قند و عسل ، یکی پر از چرک و خون ، هرکه حرف بزنه چرک و خونو بخوره ، هر که حرف نزنه قند و عسل بخوره ، تا من نگفتم ، انه ماما قوب »...

اولین روز دبستان باز گرد کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن ماناترند
درس های سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشکک با هوش بود فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید ریز علی پیراهن از تن میدرید
تا درون نیمکت جا میشدیم ما پر از تصمیم کبری میشدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی های درد و رنج و کار بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریحی نبود
کاش میشد باز کوچک میشدیم لا اقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن کچ ها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من باز گرد این مشقهای من را خط بزن

ما همه خان هستیم
در زمانهای قدیم اکثر روستاهای ایران به خصوص استان مرکزي ما تحت سلطه خوانین یا حکمرانان محلی بودند.خوانین برخلاف تصورات کنونی انسانهای بدی هم نبودند. مردم سر زمین های آنها کار می کردند و مستمری می گرفتند. در مواقع گرفتاری نیزتمامی مشکلات آنها نیز سر سفره خان حل و فصل می شد.
چند خان معروف اين منطقه عبارت بودند از ناصر خان مجتبائي - بهرام خان - هشمت خان - سالار محتشم و ...
خوانین آدم خوبی بودند. آنها معمولا کاری جز خوردن و خوابیدن ، شکار ، سرکشی به املاک و رسیدگی به امورات مردم نداشتند.
ثروت های آبادی در اختیار خوانین بود. آنها بر اساس نیاز مردم در مواقع خشکسالی و قحطی به کمک مردم می شتافتند.
در آن سالها مردم می دانستند آبادی دست کیست و بلاتکلیف نبودند. خان و کدخدا صاحبان آبادی بودند. آبادی صاحب داشت.
اکثر مردم کشاورز و دامدار بودند. در تمامی خانه ها تنور بود. مردم گندم می کاشتند . گندمهایشان را آسیاب می کردند. مردم نان داشتند.
در سالهای دور مردم ایمان داشتند. همه چیز برکت داشت . رودها پر آب بود. اکثر آبادیها چشمه آب یا قنات و کاریز داشت.
مردم آب داشتند.
مردم در آبادیها زندگی می کردند . از کوه سنگ می آوردند روی هم می چیدند . با کاه و خاک گل می ساختند با کمک همدیگر سر پناهی می ساختند . یک خانه زیبای کاه گلی...
مردم خانه داشتند. آنها گاو و گوسفند و بزغاله داشتند . خودشان انسان بودند و بزغاله و گوساله هم نبودند.
انقلاب که شد مدیریت روستاها از بین رفت خوانین یا از ایران رفتند یا کشته شدند .
اکثر حاکمان قدرت نیز خانه و زندگیشان دست مردم افتاد . هر کسی هر خانه ای را توانست غصب کرد. گدایان دیروزی کاخ نشین شدند و همه چیز رنگ اشرافیگری گرفت.
روستاها خراب شد. قنات ها خشکید . مردم به جای گندم چغندر و يا بذر نفاق کاشتند .
مردم بی آب و نان و بی خانمان شدند.
سالها پیش انتخابات ریاست جمهوری بود . یکی از نزدیکان آقای هاشمی گفت : قیافه آقای احمدی نژاد به ریاست جمهوری نمی خورد.
آقای احمدی نژاد هم گفت : مشکلی نیست . به نوکری مردم که می خورد!!
مردم ایران یک شبه خان شدند!!
دیگر نیازی به کار نبود. ما همه خان هستیم . گندم و برنج و سایر مایحتاج خود را وارد می کنیم. روز و شب می خوابیم و سر ماه بر اساس خوشه بندی پول مفت می گیریم و می خوریم.
در تمامی سالهای آینده می توانیم بشینیم توی خونه و از تماشای تلویزیون لذت ببریم.
گور پدر قنات و چشمه آب معدنی می خوریم.
گور پدر فطیر محلی و نان تنوری باگت و نان فرانسوی هست.
ما همه خان هستیم و تا نفت هست خان خواهیم ماند.
می خوریم و می خوابیم. زنده باد نفت........ نسل های آینده!
گاو مش حسن کو ؟
در طول این 31 سال، جمعیت دیار ما از ۱۸۰۰ نفر به ۹۳۰ نفر رسیده، این یعنی فاجعه، مهاجرت مستقیم به تهران - خمین و شهر های دیگر؛ همه آبادی خود را ول کردند. زمین، احشام و مهمتر از همه خاطراتشان را.
مردان و زنان دیار من نابود شدند تا بچه هایشان به سامان برسند روزگاری در این دیار آب لوله کشی نبود، جاده نبود برق و بهداشت نبود اما زندگانی بود.
کل زندگیشان را در یک خورجین پشمین نهادند و نگاه اشکبارشان بر امتداد جاده ای غریب و سرنوشتی نامعلوم نگران ماند.
اکنون در آبادی ها آب، برق، تلفن و ... هست ولی مشد حسن نیست. او خود را در یک خانه 70 متری در گوشه ایی از شهر خمین حبس نموده و دور از طبیعت زیبای ده و سگ های گله، تنها سرگرمیش کارتون پلنگ صورتی شده است. مشد حسن ماه بعد به خانه سالمندان خواهد رفت. او اینک هیچ ندارد. تنها تنگ بلوری و یک ماهی قرمز که میلی به پریدن ندارد.
کوچه های خاکی ده
سال ها پیش در کوچه پس کوچه های خاکی ده روزگار را به بازی می گذراندیم و حتی قد خمیده مادر و دست های پینه بسته پدر نیز نمی توانست شیرینی دوران کودکی ما را بر هم زند.
سپیده سحر که بوی نان داغ و دود تنورها به همراه رایحه دل انگیز باران و خاک در فضا می پیچید در گوشه ای از آسمان زیبای ده رنگین کمانی زیبا خود را به رخ پریرویان آبادی می کشید.
وقتی از بزرگترها می پرسیدیم میگفتند فاطی خانم مشغول بافتن فرش است !!
و این گونه بود که ما با رویای رنگین کمان بزرگ و بزرگتر شدیم و هر چه بزرگتر شدیم رویاهای آسمانی ما هم رنگی دیگر گرفت!!
امروز نه ما و نه بچه های ما آفتاب و رنگین کمان را نمی شناسیم.
بچه های ما به رویاهایشان پناه برده اند اما رویاهایشان نیز چون آسمان خیالشان خاکستریست.
به بچه های ما یاد داده اند که رنگین کمان بیش از یک رنگ نیست !!!
زیرا آنها که رنگ ها را شناختند زنده نماندند که برای ما از ماورای رنگ ها سخن گویند.
در نظر تمامی دلبستگان به دنیا رنگین کمان بیش از یک رنگ نیست ودر پس این رنگ است که عشق، شرف و مردانگی و صداقت رنگ می بازد!!!
|